روز نوشته ها
پایگاه رسمی انتشار افکار و نظرات تربیتی حاج فردوسی

31 - شاه نعمت الله ولی:
المتولد سنة 703 ق فی قصبة کهبنان و در سنه ی 834 ق در ماهان که قریه ای از قرای کرمان است از دنیا رفت و در همانجا مدفون گردید و عمر او به صد و سی سال کشید و سلسله ی شاه نعمة اللهی که  ام السلاسل است به او منتهی می گردد.
معصوم علی شاه در «طرائق» بعد از این که فصل مُشبعی در مناقب او بر هم بافته می گوید که مریدان شاه نعمت الله به صد هزار رسید!
اقول: این منقبت اختصاص به شاه نعمت الله ندارد. لشكر فرس به صد و بیست هزار رسید برای جنگ با مسلمین و کذا لشكر هرقل پادشاه روم و همچنین لشكر معاویه در روز صفین به صد هزار رسید که با نفس رسول و زوج بتول محاربه بنماید و کذا لشكر یزید بن معاویه در زمین کربلا برای قتل پسر پیغمبر از حوصله ی حساب خارج شد و خداوند متعال در موارد متعدده ی قرآن، كثرت را مذمت فرموده.
زین العابدین شیروانی صوفی در کتاب «بستان السیاحه» گفته: ماهان قریه ای است از قرای کرمان و قبر شاه نعمت الله در آنجاست و اصل او از کهبنان بوده چنان كه در شعر خود گوید:
ظاهرم در کهبنان و باطنم در کوه قاف  *** صوفیان صاف را صد مرحبا باید زدن
و گفته در بدو امر، شاه نعمت الله سفر ایران و توران و عربستان نموده و در نزد بسیاری از علما و عرفا رسیده و صحبت جمعی از مشایخ دیده و در حرمین شریفین به خدمت شیخ عبدالله یافعی یمنی رسیده و چندین اربعینات ریاضت شاقه کشیده و مجاهدات فوق الطاقة به انجام رسانیده تا به درجه ی کمال رسیده - تا این که گوید – به رخصت شیخ عبدالله یافعی به وطن مألوف و مسکن معهود خویش شتافت و گوید: مدتی در یزد ساکن بود بالأخره اهل آن دیار بنا بر مخالفت مذهب، آن جناب را اذیت کرده از یزد بیرون کردند. انتهی
اقول: وجه بیرون کردنش کفریاتی بود که از او شایع گردید. یکی این شعر بود چنان كه عبدالحسین آیتی در «تاریخ یزد» در شرح حال شاه نعمت الله گفته:
من عین تو و تو عین من، وین عینین *** یک عین بود ظهور او در کونین

و قاضی نورالله در «مجالس المؤمنین» در شرح حال شاه نعمت الله گوید که علمای کرمان، شاه نعمت الله را تکفیر کردند فلذا از کرمان به هرات آمد و این عبارت بگفت: (یَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّهِ ثُمَّ یُنكِرُونَهَا وَأَكْثَرُهُمُ الْكَافِرُونَ)
و تاج المحققین میرزای قمی صاحب «قوانین» در اواخر کتاب «جامع الشتات» اشعار ذیل را از شاه نعمت الله نقل کرده و آن را دلیل بر فساد عقیده ی او دانسته:


در مرتبه ای جسم است، در مرتبه ای روح است *** در مرتبه ای جان است، در مرتبه ای جانان
در مرتبه ای جام است، در مرتبه ای باده *** در مرتبه ای ساقی، در مرتبه ای رندان
در مرتبه ای شاه است، در مرتبه ای درویش! *** در مرتبه ای بنده، در مرتبه ای سلطان
در مرتبه ای فرعون، در مرتبه ای موسی *** در مرتبه ای کفر است، در مرتبه ای ایمان
در مرتبه ای مخمور، در مرتبه ای سرمست *** در مرتبه ای غمگین، در مرتبه ای شادان
در مرتبه ای تورات، در مرتبه ای انجیل *** در مرتبه ای مصحف، در مرتبه ای قرآن
در مرتبه ای یعقوب، در مرتبه ای یوسف *** در مرتبه ای مصر است، در مرتبه ای کنعان
در مرتبه ای آب است، در مرتبه ای کوزه *** در مرتبه ای قطره، در مرتبه ای عمّان
در مرتبه ای عقل است، در مرتبه ای نفس است *** در مرتبه ای حیوان، در مرتبه ای انسان
در مرتبه ای دوزخ، در مرتبه ای جنّت *** در مرتبه ای طاها، در مرتبه ای یاسین
در مرتبه ای زندان، در مرتبه ای بستان *** در مرتبه ای حا میم، در مرتبه ای سبحان
این مرتبه ها از ذوق، من با تو بیان کردم ***  گر ذوق همی خواهی، این گفته ی ما می خوان
هم جسمی و هم جانی، هم اینی و هم آنی *** هم سید و هم بنده، با خلق نکو می دان
و له ایضاً:
منم آن رند عاشق مطلوب *** آن که انسان كاملش خوانند
که انا الحق همی زند بر حق *** نزد رندان چه باده در جام است
زورق  اندر محیط نیست عجب *** عجب است این محیط در زورق
لیس فی الدار غیره دیار *** اوست معشوق و عاشق مطلق
دیده از غیر حق فرو بستیم *** تا گشودیم امر این مطلق
ظاهر و باطن تو  ای شیدا *** ظاهرت خلق کرد باطن حق
و له ایضاً:
ای دل ز جهان جان گذر کن *** در عالم نیستی سفر کن
بگذر ز حدیث دین و فردا *** امروز صفات خود دگر کن
خواهی که خدای خود ببینی *** در صورت سیدم نظر کن!


حقیر گوید: اگر کسی حُسن عقیده ی او از خارج ثابت شده باشد مثل این که تصانیفی به یادگار در میان علمای ابرار باقی گذارده باشد که از آن کتاب ها حُسن عقیده ی او کاملاً معلوم است یا علمای رجال در کتب رجال او را توثیق کردند و شهادت به حُسن عقیده ی او دادند در این صورت اگر شعری یا سخنی یا رساله ای از او در جامعه باشد و ظاهر آن مشوّش باشد؛ البته باید آن را تأویل کرد. چه آن که ممکن است وقت اقتضا کرده است که مثلاً فلان رساله را نوشته یا مدح فلان صوفی کرده است. همه را باید گفت مقرون به یک مصلحتی بوده و ظنّ بد درباره ی آن عالم یا آن شاعر نباید برد به واسطه ی مسلّم بودن حُسن عقیده ی او مثل ظواهر بعضی از آیات قرآن همانند آیه ی شریفه ی (وَجَاء رَبُّكَ)  و مثل (إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ)  و مثل (بَلْ یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ)  و مثل (الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى)  و امثال آن که ظاهر آیات، مذهب مجسّمه را نشان می دهد؛ ولی چون به دلیل عقل و نقل ثابت شده است عدم تجسّم، آن را تأویل می نمایند ولی هرگاه شخصی در کتب رجال، نامی و نشانی ندارد و از آن حَمَله ی کتاب و سنت و حَفَظه ی شرع و ملت، توثیقی در حق او وارد نشده است و از او کتابی در دست نیست تا از آن کتاب، عقیده ی او معلوم شود؛ فقط یک دسته اشعار متشابه که نصّ در وحدت موجود است از او در دایره ی گیتی باقی مانده و کسی نامی از او نبرده مگر یک دسته قلندرمشرب و صوفی مذهب که از برای او کرامت می تراشند که حضرات اهل سنت صدها بهتر از او را برای عبدالقادر جیلانی و امثال آن در هم بافته اند.
بالجمله چنین کسی در نزد علمای اعلام، محلی از اعراب ندارد و سخنان او را همان حمل به ظاهر می نماییم چون ظاهر، حجت است تا دلیل دندان شکنی بر خلاف آن بیاید و دوره ی زندگانی شاه نعمت الله از این قرار است به وجوهی؛
اولاً: آن که قاطبه ی علمای اعلام که ما مأموریم دین خود را از آنها اخذ نماییم، شاه نعمت الله را مذمت کرده اند. صاحب کتاب «دلائل الربوبیة» - که آن کتاب، مطبوع و منتشر است – به تفصیل تمام شاه نعمت الله را تکفیر کرده و به براهین قاطعه، مطلب خود را که قدح شاه نعمت الله باشد اثبات نموده.
و ثانیاً: ظواهر اشعار او دلالت صریحه بر فساد عقیده ی او دارد به شهادت تاج المحققین میرزای قمی صاحب «قوانین» چنان كه آنفاً ذکر شد. هرگاه مثل این بحر موّاج که در علم و عمل و تقوا و کثرت اطلاع، نادره ی عصر خود بوده، شهادت به فساد عقیده ی شاه نعمت الله بدهد، دیگر جای شک باقی نماند.
اگر بگویی قاضی نورالله او را در «مجالس المؤمنین» مدح گفته، مشرب قاضی این است که او را از نصب و عداوت اهل بیت: بیرون آورده ولی ضمانت جهات دیگر را نکرده و مشرب قاضی; همین است یعنی می خواهد بگوید شاه نعمت الله شیعه است و ما در مقام انکار تشیع او نیستیم.
و ثالثاً: تصنیفی و تألیفی در دایره ی گیتی از او به یادگار نمانده که بشود به حُسن اعتقاد او پی برد مگر یک عده اشعاری که همه متشابه است. چنان كه بعضی اشعار (این چه شوری است که بر دور قمر می بینم. الخ) هر سال مریدان او به مناسبت حوادثی که اتفاق افتاده بر او اضافه می کنند و می گویند که شاه نعمت الله از این حوادث خبر داده است و اشعاری که خودشان درست کردند شاهد می آورند و آن را از کرامات او به شمار می گیرند و بر فرض صدق، استاد شاه نعمت الله، عبدالله یافعی در «روض الریاحین» و شعرانی در «طبقات» و «نفحات» جامی و «کشف المحجوب» قشیری که این جمله در نظر این قاصر موجود است به اضعاف مضاعف برای دیوانگان ابناء سنت نقل کردند بلکه ظهور این مطالب و اخبار از حوادث آینده از کفره ی هنود بسیار شنیده شده است. فلذا تاج المحققین میرزای قمی (رحمه الله) در «جامع الشتات» می فرماید: چون این حضرات دارای این ناخوشی ها باشند، دیگر اگر هزار مرتبه مرده زنده کنند در پیش چشم انسان، نباید به آنها اعتقاد پیدا کرد.
و رابعاً: انحراف شاه نعمت الله از سلسله ی جلیله ی علمای حقّه ی جعفریّه، کافی و وافی است در ضلال او و حیرت افزای اولی الالباب است که شاه نعمت الله با اهل بیت عصمت: دوستی و محبت داشته به قول قاضی نورالله، چگونه روی از علمای جعفریه برگردانیده و کاسه لیس عبدالله یافعی ناصبی شده است؟! و در محبت این سنی اشعری چندان سراسیمه شده است که او را در سلسله ی اجازه ی خود داخل کرده؟! نمی دانم در نزد عبدالله یافعی - که شرح حال او گذشت - چه علمی پیدا می شده است که در نزد علمای جعفریّه نبوده؟! بلی، یافعی چون صوفی مسلک بود، به مصداق «الجنس مع الجنس یمیل» مجذوب او شده بود و قاضی در شرح حال او تصریح دارد که علما او را تکفیر کردند ناچار از کرمان به هرات آمد.
و زین العابدین شیروانی تصریح کرده در «بستان السیاحه» که شاه نعمت الله را اذیت و اهانت کردند و از یزد اخراج نمودند. ما می پرسیم جهت اذیت اهل یزد و کرمان به شاه نعمت الله چه بوده که از آن تاریخ تا کنون، یزد و کرمان هر دو دارالمؤمنین بوده بالفرض که شاه نعمت الله مذهب باطلی هم داشته اگر به کسی کار نداشت کسی هم به او کاری نداشت، مگر هر کس که مذهب باطلی دارد وارد شهر می شود، او را بیرون می کنند؟! پس معلوم بوده که شاه نعمت الله در مقام اضلال مردم و دعوت کردن عوام به سوی خود بوده، از این جهت علما او را از شهر بیرون می کردند.
و خامساً: شاهد بر ضلال او این است که در سلسله ی او یک نفر شیعه ی معروف در میان آنها نیست با این که  ام السلاسل است. معصوم علی شاه در «طرائق» سلسله ی شاه نعمت الله را ذکر کرده و خود شاه نعمت الله این سلسله را به رشته ی نظم در آورده و سلسله ی شاه نعمت الله یکی از چهارده شعبه است که به معروف کرخی که  ام السلاسل است می رسد و اشعار او این است:


پیر ما کامل و مکمّل بود *** قطب وقت و امام عادل بود
وقت ارشاد چون سخن گفتی *** دُرّ توحید را نکو سفتی
یافعی بود نام، عبدالله *** رهبر رهروان این درگاه
صالح بربری روحانی *** شیخ شیخ من است تا دانی
پیر او هم کمال کوفی بود *** کز کمالش بسی کمال افزود
باز باشد ابوالفتوح و سعید *** که سعید است آن سعید شهید
از ابومدین او عنایت یافت *** به کمال از ولی، ولایت یافت
مغربی بود مشرقی به صفا *** آفتاب تمام و مه سیما
شیخ ابی مدین است شیخ سعید *** که نظیرش نبود در توحید
دیگر آن عارف ودودی بود *** کنیت او ابوالسعودی بود
بود در  اندلس ورا مسکن *** پس کرم کرد روح او با من
پیر او بُد همه ابوالبرکات *** به جمال و کمال و ذات و صفات
باز ابوالفضل بود بغدادی *** افضل فاضلان به استادی
شیخ او احمد غزالی بود *** مظهر کامل جلالی بود
پیر نسّاج، شیخ ابوالقاسم *** مرشد عصر، ذاکر او دائم
باز شیخ بزرگ ابوعثمان *** که نظیرش نبود در عرفان
مظهر لطف حضرت واهب *** بود آن شیخ، بوعلی کاتب
شیخ او شیخ کاملش دانند *** بوعلی رودباری اش خوانند
شیخ او هم جنید بغدادی *** مصر معنی، دمشق دلشادی
شیخ او، خال او سری سقطی *** محرم حال او سری سقطی
باز شیخ سری بود معروف *** چون سری سرّ او به او مکشوف

از امام او جواز احسان یافت *** کفر بگذاشت، راه ایمان یافت
یافت در خدمت امام، مجال *** بود دربان درگهش ده سال


شرح حال معروف کرخی و سری سقطی و جنید بغدادی و ابوعلی روزباری و احمد غزالی و ابومدین مغربی و عبدالله یافعی را از پیش شناختی و اما صالح بربری و کمال کوفی و ابوالفتوح و ابوالسعود و ابوالبرکات و ابوالفضل بغدادی، اسوءُ حالاً از مشایخ مذکورین می باشند و همه از صوفیان ابناء سنت می باشند و از مجاهیل و مضلّین که شرح حال آنها در «طبقات شعرانی» مذکور است و شاه نعمت الله که این است حال سلسله ی او و این است مراشده و پیران او که هر یک از ایشان از قدیم الایام حالشان معروف و به انواع امراض قلبیّه موصوف، همه ی افعالشان مخالف با شرع انور و ضد کتاب الله الاکبر، قلوبشان از صفات رذیله گندیده و آنی خضوع و خشوع ندیده، بلکه معنی او نفهمیده، نه در دین خدا آنها را ربطی، نه در مذهب آنها قاعده و ضبطی، نه از احکام شرع اطلاعی و نه با اهل بیت و نوّاب ایشان الفتی و دوستی، چگونه عاقل دانشمند و مؤمن هوشمند زمام امر دین خود را به دست ایشان بدهد و امید خیر و نائل شدن به سعادت از ایشان داشته باشد؟!
ذات نایافته از هستی، بخش *** کی تواند که شود هستی بخش؟!
این زهادت را که پیش نهاد خود کرده اند، دام عام فریبی و شیادی است.
چه خوش گفته شاعر:


که زنهار از این صوفیان خموش *** پلنگان درنده ی صوف پوش
که چون گربه سر بر سر دُم نهند *** و گر صید بیند چو سگ برجهند


و سادساً: از اشعار او فساد عقیده ی او ظاهر است، محتاج به تطویل نیست.
(منبع: کشف الاشتباه در کجروی اصحاب خانقاه/شیخ ذبیح الله محلاتی/ص 137 تا 145)



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه سی و یکم فروردینماه سال 1390 توسط دفتر مرکزی منهاج فردوسیان (قم مقدسه) | نظرات ()

حمید: سلام علیکم
یک سوال داشتم
حاج فردوسی: علیکم السلام
بفرمایید
حمید: یک نفر گناهی را انجام میدهد و از آن پشیمان میشود و توبه می کند ولی دوباره که در آن شرایط قرار می گیرد دوباره مرتکب این گناه می شود باید چکار کند؟
حاج فردوسی: خودتان را بیشتر معرفی کنید. سن، جنسیت، شهر محل اقامت، میزان تحصیلات؟
حمید: سن 21 سال / مرد / ؟؟؟ / کارشناسی
حاج فردوسی: از صفات مردان خدا این است که در مقابل گناه، مقاوم می شوند یعنی اگر بارها در فضای آلوده قرار بگیرند، آلوده نمی شوند. برای رسیدن به این مرحله باید تمرین کرد. یعنی با فراهم شدن شرایط گناه، مقاومت کند تا آنجا که بی اختیار گردد، و از روی ناتوانی آلوده شود. این مقاومت را آنقدر ادامه بدهد که دیگر توانایی لازم برای پاک ماندن را کسب نماید
حمید: اگر از روی ناتوانی گناه کند در نامه اعمال او گناه نمینویسند؟
حاج فردوسی: گناه نوشته می شود ولی چون عزم بر پاک شدن دارد، روزی با آب توبه خواهد شست و خود را خواهد رهانید
این عزم مهم است
حمید: یک سوال دیگر درباره عجب و تکبر
برخی مواقع زمانی که به موفقیتی میرسم در درون خود احساس عجب میکنم
یعنی در دلم جوششی برپا می شود و از نظر علمی می دانم که نباید عجب داشته باشم ولی اختیار کنترل دلم دست من نیست و درنماز حواسم را به علت این جوشش نمیتوانم متمرکز کنم. برای کنترل خود در این مواقع باید چکار کنم
حاج فردوسی: این حالت، عجب نیست. عجب هلاک کننده آن است که انسان در مقابل رأی و نظر خدای متعال یا رسول و اولی الامر دارای رأی و نظر مستقل باشد و حاضر نشود نظر آنان را بر نظر خود ترجیح دهد. این حالت که موجب پراکندگی حواس در نماز می شود ناشی از سردرگمی روحی شماست. یعنی راه را به روشنی نمی شناسید. به همین دلیل با اندک در آمدی (مثل مالی یا نمره یا ...) کنترل باطن را به نفع شادی از دست می دهید. همین مشکل در زمان هجوم غم هم وجود دارد. دوای شما مطالعه ی مستمر کتاب بهشت و جهنم در منهاج فردوسیان است. با مطالعه ی این کتاب از چنان دید بلندی برخوردار خواهید شد که این واردات اندک دنیوی نتواند شما را از محبوب ازلی جدا سازد
ان شاء الله
حمید: دستتان درد نکند. یک سوال دیگر داشتم
حاج فردوسی: بفرمایید
حمید: نظر شما در باره عقیده به وحدت وجود چیست؟
حاج فردوسی: برخی از علما آن را توحید محض می دانند خصوصا وحدت شخصی وجود و گروهی از علما (از جمله علمای مشهد) آن را محض کفر می دانند
حمید: شما نظری ندارید ؟
حاج فردوسی: نظر ما در مورد مسائلی که کتاب و سنت در مورد آن سکوت دارد، سکوت است. یعنی آن را دخیل در سعادت و کمال نمی دانیم و الا خدای مهربان بنا بر قاعده ی لطف باید به روشنی برای ما تبیین می فرمود
حمید: برای این که آثار گناه از وجود انسان پاک شود باید چکار کرد؟
حاج فردوسی: چه آثاری؟
حمید: مثلا تاریک شدن دل - لذت نبردن از عبادات و مناجات با خداوند
حاج فردوسی: بعضی آثار گناه مثل آثار خوردن شراب، گوشت خوک، استمناء، موسیقی، خوردن مردار و ... با گذشت زمان از جسم پاک می شود و بر طرف می گردد. ولی آثار اخروی هر گناه فقط با ندامت قلبی و عزم بر ترک همیشگی آن گناه و گریه ی صادقانه بر طرف می گردد
سه مورد
ندامت، عزم، گریه
حمید: آثار گناهان چشم با چی پاک می شود
حاج فردوسی: با اشک از خوف خدا و اشک بر مصائب اهل بیت علیهم السلام خصوصا آقا ابا عبد الله الحسین علیه السلام
حمید: ببخشید زیاد سوال کردم. دستتان درد نکند. خیلی برای من مفید بود.
حاج فردوسی: خواهش می کنم
موفق باشید
حمید: شما معمولا چه ساعت هایی روی اینترنت هستید؟
حاج فردوسی: هیچ معلوم نیست ولی اگر به صورت نامه برایم بفرستید، بهتر و با فراغت بیشتر می توانم پاسخگو باشم
حمید: با تشکر خدا نگهدار
اجر شما با خدا و امام زمان
حاج فردوسی: خدانگهدار
این گفتگو را در روزنوشته ها می گذارم تا برای دیگر رفقا هم قابل استفاده باشد
حمید: لطفا ایمیل من را نگذارید
حاج فردوسی: بعد از حذف مشخصات شما
حمید: خدا نگهدار
حاج فردوسی: خدانگهدار و به امید دیدار



نوشته شده در تاریخ سه شنبه سی ام فروردینماه سال 1390 توسط دفتر مرکزی منهاج فردوسیان (قم مقدسه) | نظرات ()

عده ای محی الدین عربی را «پدر عرفان اسلامی» می دانند. مطلب زیر کوشیده است غبار از چهره ی این پدر! بردارد.

محی الدین عربی:
المتولد 18 رمضان، المتوفی لیلة الجمعة 22 ربیع الثانی سنة 608 ق. مدفنش صالحیه در خارج دمشق شام. نامش محمد. علمای اسلام در حق او چهار فرقه اند:
 یک فرقه می گویند از شیعیان خُلّص امیرالمؤمنین (علیه السلام) است؛
فرقه ی دوم او را صوفی سنّی می دانند؛
فرقه ی سوم در حق او ساکت باشند؛
فرقه چهارم او را مخبّط و مخبّل و دیوانه می دانند و عقیده ی بنده همین است.
دلیل فرقه ی اولی برحسب آنچه قاضی نورالله در «مجالس المؤمنین» آورده این است که می گوید: اوحد الموحّدین محی الدین محمد بن علی العربی الطائی الحاتمی الاندلسی از خاندان فضل و جود بوده و از حضیض تعلقات و قیود به اوج اطلاق و شهود، صعود نموده است و نسبت خرقه ی وی به یک واسطـه به حضرت خضـر می رسد و خضر به موجب تصریح مولانا قطب الدین انصاری صاحب مکاتیب، خلیفه ی امام زین العابدین (علیه السلام) است.
و شیخ ابوالفتوح رازی در تفسیر این آیه که می فرماید: (قَالَ فَإِنَّهَا مُحَرَّمَةٌ عَلَیْهِمْ أَرْبَعِینَ سَنَةً یَتِیهُونَ فِی الأَرْضِ)  روایت نموده که حضرت خضر با بعضی از نظریافتگان درگاه گفته که من از موالیان علی (علیه السلام) و از جمله ی موکلان بر شیعه ی اویم و از بعضی درویشان سلسله ی نوربخشیه شنیده شده که هر یک از مشایخ صوفیه که اظهار ملاقات خضر نماید یا خرقه ی خود را به او منسوب سازد، فی الحقیقة اخبار از التزام به مذهب شیعه است.
این، نهایت استدلال قاضی است ولی متأسفانه این استدلال گرهی از کار نگشاید و تا کنون از عالمی و عارفی شنیده نشده که محی الدین به یک واسطه خرقه از دست خضر پوشیده. اگر به صرف ادعا مطلبی درست می شد، معاصر محی الدین، عبدالقادر جیلانی که از نواصب است مدعی است که خضر در مجلس او حاضر می شود و «نفحات» جامی از رسیدن صوفیان سنی مشرب به خدمت خضر، مملوّ است و یک درویش از سلسله ی نوربخشیه سخن او قابل اعتنا نیست.
دلیل فرقه ی دوم که او را صوفی سنیّ می دانند این است که سید نعمت الله جزائری در «انوار نعمانیه» فرموده: «ان محی الدین من اهل السنة بلا کلام»
و نیز در «روضات الجنات» در شرح حال او گفته: محی الدین در اواخر عمر، کتاب «لطائف» را تألیف کرد و در آن کتاب موارد متعدده دارد که دلالت صریحه دارد بر تسنن او.
و صفدی در «وافی بالوفیات» گفته: محی الدین عقیده ی شیخ ابوالحسن اشعری را داشته و نبود در او چیزی که مخالف رأی ابوالحسن اشعری بوده باشد.
و نیز مجلسی در «عین الحیاة» می فرماید که محی الدین عربی گوید: جمعی از اولیا هستند که رافضیان را به صورت خوک می بینند! و محی الدین گفته: من به معراج رفتم و مرتبه ی علی را از ابوبکر و عثمان پست تر دیدم! چون برگشتم به علی گفتم که چون بود در دنیا دعوی می کردی که من از آنها بهترم، اکنون مرتبه ی تو از همه پستر است؟!
و دیگر صاحب «حکمة العارفین» او را سنی گفته و طعن بسیار بر او زده و همچنین علاء الدوله ی سمنانی و آقا محمد علی کرمانشاهانی در «رساله ی خیراتیّه» و در «مقامع الفضل» و فاضل خواجویی و مقدس اردبیلی و جماعت بسیاری او را صوفی سنی گفته اند با ادلّه ی محکمه.
و شیخ بهایی (زاد الله فی بهائه) در جزء ثالث از «کشکول» از «فتوحات مکیه» نقل کرده که محی الدین در مسح رجلین گفته: مذهب ما تخییر است که می خواهی مسح بنمایی، می خواهی غَسل بکنی و جمع، اولی است؛ هم مسح بکن هم غَسل یعنی به جای مسح، هر دو پای خود بشوی.
بعد شیخ می فرماید: این خرق اجماع امت وخلاف کتاب خدا و سنت است. این است که علمای اعلام از او تعبیر به «ممیت الدین» می نمایند.
فرقه ی سوم چون قوّه ی تحلیل مطالب را ندارند در حق محی الدین ساکتند و بعضی کلمات از او درباره ی حضرت حجت (علیه السلام) شنیده اند که اخبار از آمدن آن حضرت کرده با این که این نسبت معلوم نیست. کیف کان، خود را مکلّف نمی داننـد که درباره ی او قضاوت بنمایند، فلذا ساکت باشند. 
چهارم فرقه ای باشند که محی الدین را مردی دیوانه و ابن الوقت و وحدت موجودی می دانند و البته رأی این جماعت صائب و صحیح است.
ادلّه بر ضلال محی الدین بسیار است؛ از آن جمله در اول کتاب «فتوحات» گفته: «سبحان من اظهر الأشیاء و هو عینها» یعنی منزّه باد کسی که ظاهر ساخته چیزها را و حال آن که خودش، عین همان چیزهاست!» و چون این عبارت قابل تأویل نیست و دلالت واضحه بر ضلال ابن العربی دارد؛ قاضی نورالله چاره ندیده از این راه خواسته اصلاح بنماید، می فرماید: «ممکن است عبارت به غین معجمه باشد ثم الیاء المثناة بعدها باء موحد، یعنی و هو غیبها به صیغه ی ماضی و معنی این باشد  ای اخفاها. زیرا که خدای تعالی ایجاد اشیاء کند سپس فانی نماید و چیزی غیر وجه الله باقی نماند (كُلُّ شَیْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ)
حقیر گوید: اگر این اصلاح، مُصلح بود، علاء الدوله ی سمنانی اولی به این تأویل بود با این که از طرفداران محی الدین است او را به واسطه ی این عبارت، هدف طعن و ملامت کرده و در حاشیه ی خود بر «فتوحات» گفته: آیا حیا نمی کنی از این کلام  ای شیخ! آیا راضی می شوی که کسی بگوید فضله و گُه شیخ، عین شیخ است؟! بلکه البته راضی نشوی و بر او غضب بنمایی! پس چگونه جایز باشد برای تو که چنین هذیان نسبت به خداوند منّان بدهی؟! توبه کن به سوی خداوند، توبه ی نصوح از این مقاله ی شنیعی که نسبت به ذات احدیّت داده ای که از این قول استنکاف دارند دهریّون و طبیعیّون و یونانیّون.
از آن جمله آقا محمد علی کرمانشاهی در «رساله ی خیراتیّه» می فرماید: محی الدین در کتاب «فتوحات» و کتاب «فصوص الحکم» گفته که ختم ولایت به من شده است!
و گفته که جمیع پیغمبران در نزد من حاضر شدند و هیچ کدام از ایشان متکلم نشدند سوای هود که مردی بود ضخم الجثة و خوش صورت و خوش محاوره، به من گفت که میدانی پیغمبران برای چه نزد تو حاضر شدند؟ گفتم: نه. جواب گفت: به تهنیت ختم ولایت تو آمدند.
و نیز گفته: جمیع انبیا از مشکات خاتم الانبیاء اقتباس علم کنند و جمیع اولیاء از مشکات خاتم الاولیاء اقتباس علم کنند. و گفته: خاتم اولیاء افضل است از خاتم انبیاء!
و نیز گفته: «کنتُ ولیاً و آدم بین الماء و الطین!!»
و نیز گفته: آنچه خاتم الانبیاء و سایر پیغمبران به واسطه ی مَلَک دانسته اند، من بدون واسطه از خداوند متعال استفاده نموده ام.
و ایضاً خود را صاحب نبوت عامه دانسته و گفت: نبوت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)  تشریعی بوده و نبوت عامه باقی است!
و نیز گفته که قوم فرعون در بحر علم غرق شدند!
و نیز گفته که خدا هارون را یاری نکرد تا این که سامری غالب گردید و مردم را گوساله پرست گردانید به جهت آن بود که خدا خواست به همه ی صورت ها پرستیده شود!
و نیز در «فصوص الحکم» گفته که نصارا کافر شدند به سبب آن که خدا را در عیسی منحصر دانسته اند و آیه ی (لَّقَدْ كَفَرَ الَّذِینَ قَآلُواْ إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ)  را بر این معنی حمل کرده است.
و نیز گفته که ابراهیم خلیل (علیه السلام) خطا کرد در خواب خود، خواست اسحاق را ذبح کند و تعبیر خوابش این بود که گوسفندی را ذبح کند.
و نیز گفته که عذاب اهل جهنم همین است که چون آتش را ببینند گمان کنند که ایشان را می سوزاند چنان كه عادت بر آن جاری شده است و چون به آتش برسند بر آنها سرد و سلامت بشود!
و نیز گفته که لفظ عذاب که در قرآن است مشتق از عذب است که به معنی شیرینی است!
و قیصری در شرح این کلام گفته که اهل جهنم از آتش محظوظ باشند و به آن تنعّم بنمایند و لذت برند و از نعمت های بهشتی متأذّی و متنفرند چنان که جُعَل به بوی قاذورات مأنوس شده است و از بوی خوش، متأذی و متنفرند!
و نیز اهل هر مذهب را ناجی دانسته!
و نیز در تفسیر آیه ی شریفه که در اوایل سوره ی بقره است (إِنَّ الَّذِینَ كَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ  أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ * خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عظِیمٌ)  آن را برای خود و امثال خود تأویل کرده و قریب به این مضمون را گفته یعنی به درستی که آن چنان کسانی که کافر شدند یعنی ستر کردند محبت خود را در دل های خود، مساوی است بر آنها بترسانی یا نترسانی آنها را که ایمان نمی آورند به تو زیرا که تو اهل بیانی و آن ها از اهل عیان و نیست بیننده مانند کسی که می شنود و مُهر نهاده است خدا بر دل های آنها که داخل نمی شود در او غیر از حق و بر گوش های ایشان که نمی شنوند غیر از حق و بر چشم های آنها پرده است كه نمی بینند غیر از حق و از برای ایشان است عذابی عظیم به سبب صحبت تو با ایشان و حشر ایشان با تو!! (تمام شد عبارت رساله ی محقق مذکور)
و مشارالیه بسیاری از آنچه ذکر شد در کتاب «مقامع الفضل» خود به آن اشاره کرده است که از آن جمله گوید: محی الدین گفته هر که بت پرستد به همان، خدا را پرستیده باشد! و نیز گفته: محی الدین جبری مذهب بود و مذهب جبر را به جمیع عرفا نسبت داده و محمود شبستری در «گلشن راز» گفته:
هر آن کس را که مذهب، غیر جبر است *** نبی گفتا که او مانند گبر است

اکنون  ای برادر عزیز! انصاف بده که شخص عاقل دیندار، این خرافات و اراجیف و کفریات از دهن او خارج می شود؟! به خدای لاشریک له قسم است که هر که حکم به جنون و ضلال محی الدین نکند بعد از اطلاع به دوره ی زندگانی او، هر آینه در خودش رگ جنونی خواهد بود.
و نیز فاضل متبحر المولی اسماعیل الخواجوئی در بعض تعلیقات خود بنابر نقل «روضات الجنات» فرموده که محی الدین در «فتوحات» خود گفته: من از خدا سؤال نکردم که امام را به من بشناساند. اگر سؤال می کردم برای من امام را معرفی می کرد.
و همچنین علامه خویی در «شرح نهج البلاغه» همین را از محی الدین نقل کرده و همچنین فیض در اواخر کتاب «بشارات الشیعة» سپس فرمود: نظر کنید ببینید چگونه خدا او را مخذول کرده و او را به خود وا گذارده با این که شنیده است حدیث «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّة»  با این که این حدیث، مشهور و معروف است چگونه برای محی الدین جایز است که چنین حرفی را بزند و چگونه خود را بی نیاز می داند از معرفت آن؟! سپس می فرماید: ممکن است که این تناقضات و تهافتات در کلام محی الدین که همه مخالف با شریعت است و مایه ی رسوایی و فضیحت است، سبب آن به واسطه ی اختلال عقل اوست که از شدت ریاضت، قوه ی عقلانی او فاسد شده است. از این جهت هر چه به قلم او می آمده است آن را می نوشته است من دون این که رجوع به کتابی یا تأمل در مطلبی بنماید.
از این کلام این عالم جلیل، صاف واضح است که محی الدین عربی از غایت جهالت و نادانی و عروض خبط و خلط بر قوّه ی عقلانی او ناکب از شریعت غرّاء و داخل در طایفه ی مبدعین و تناقض گویان بی سر و پا بوده که کثرت ریاضات غیر شرعی، او را فاسد کرده است.
و نیز از شواهد ضلال او این است که در «روضات الجنات» شرح حال محی الدین گوید که او کتاب «لطایف» را در آخر عمر خود نوشته در آنجا می گوید: من رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب دیدم. عرض کردم مطلّقه ی ثلاث به لفظ واحد با این که در یک مجلس بگوید: «انت طالق ثلاثاً» این یک طلاق است یا سه طلاق؟ آن حضرت فرمود: سه طلاق است. عرض کردم جماعتی آن را یک طلاق می گویند. فرمود: «اولئک حکموا بما وصل الیهم» از این کلام رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فهمیدم که هر مجتهدی مصیب است. پس عرض کردم که من حکم این مسئله را از شما می خواهم. آن حضرت فرمود: «هی ثلاث» در آن حال دیدم شخصی برخاست و عتاب کرد و گفت: یا رسول الله حکم نکنید که سه طلاق در مجلس واحد صحیح است. آن حضرت بر روی او صیحه زد و غضب نمود و فرمود: «هی ثلاث، لا تحلّ حتی تنکح زوجاً غیره» پس آن مرد از صیحه ی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آب شد!
این عبارت به علاوه که دلالت بر تسنن او دارد بر جنون او هم دلالت دارد که به این اضغاث و احلام شیطانی که به معونه ی هواجس نفسانی دچار شده است، ابن العربی می خواهد حکم شرعی ثابت بنماید.
و نیز در «روضات» گفته: از جمله ادله ی دالّه ی بر جنون و اختلال و وسوسه و ضلال او آن که در «فتوحات مکیه» گفته: من رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)  را در بعض وقایع دیدم. از او سؤال کردم از اقل مراتب جمع و گفتم: جماعتی می گویند: دو است و جماعتی می گویند: سه است. شما چه می فرمایی؟ فرمود: هر دو طایفه به خطا رفته اند. بلکه سزاوار است فاصله بین آنها بوده باشد و گفته بشود «اما جمع فرد او جمع زوج فاقلّ مراتب الأول اثنان و اقلّ مراتب الثانی ثلاثة»
پس کسی که این گونه مزخرفات بر هم ببافد و آن را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)  نسبت بدهد البته شکی در جنون او نیست.
و نیز گفته در «روضات» نقلاً از «حیاة الحیوان» دمیری و ذهبی که محی الدین شیخ سوء و کذّاب است و از عزّالدین حکایت کرده که گفت: تذاکرنا یوماً نکاح الجن یعنی صحبت از تزویج زن جنیّه پیش آمد. بعضی از حاضرین گفتند: نکاح جنیّه محال است چون جسم لطیف است و انسان، جسم کثیف و این هر دو با هم مجتمع نشود. این وقت محی الدین عربی مدتی از ما غائب گردید. چون مراجعت کرده زخمی در سرش نمودار بود. او را گفتند: این زخم از چیست؟ گفت: زنی جنیّه تزویج کردم! بین من و او کلامی واقع شد، این زخم را بر من زد!
ذهبی بعد از ذکر این حکایت می گوید: من گمان ندارم که ابن العربی در این کذب تعمّد کرده باشد بلکه این خرافت از اثر خبط و خلط اوست که در نتیجه ی ریاضت دچار او شده است.
و از عجایب خرافات ابن العربی چیزی است که جامی در «نفحات الانس»  آورده، گوید: در «فتوحات» محی الدین گفته است که یکی از مشایخ، ما را گفت که دختر فلان پادشاه که مردم از او منفعت بسیار می برند و نسبت به شما اخلاص و اعتقاد تمام دارد، بیمار است و آنجا باید رفت.
شیخ بدانجا شد. شوهر دختر به استقبال شتافت و شیخ را به بالین دختر آورد. دید که در حالت نزع است. شیخ گفت: زودتر او را دریابید پیش از آن که بمیرد. شوهرش گفت: چگونه او را دریابیم؟! شیخ گفت: او را بخرید به دیه ی کامل. شوهر گفت: آن را خریدیم. نزع و رنج جان کندن توقف کرد و دختر، چشم خود بگشاد و بر شیخ سلام کرد. وی را گفت: تو را دیگر هیچ باکی نیست و لیکن اینجا دقیقه ای است که بعد از این که ملک الموت حاضر شد، دست خالی باز نمی گردد و چاره نیست از بدلی. ما تو را از وی خلاص کردیم. این زمان از ما حق خود می طلبد و باز نخواهد گشت مگر آن که جانی دیگر قبض کند. تو اگر زنده باشی خلق را از تو آسایش بسیار است و تو عظیم القدری و فدای تو نمی شاید جز عظیم القدری. مرا دختری است که عزیزترین فرزندان من باشد و او را از همه بیشتر دوست می دارم. وی را فدای تو می سازم. بعد از آن رو به ملک الموت کرد. گفت: من می دانم بی آن که جانی نبری، به نزد پروردگار خود نروی. جان دختر مرا بگیر بدل جان این دختر که من این دختر را از خدا خریده ام. و بعد از آن، شیخ پیش دختر شد و گفت:  ای فرزند، روح خود را به من ببخش زیرا که تو قائم مقام دختر پادشاه نشوی در منفعت. گفت:  ای پدر! جان من در حکم تو است. ملک الموت را گفت: جان او بگیر. دختر با این که مرضی نداشت افتاد و بمرد!!
و در «البراهین الجلیة»  گفته از محی الدین نقل شده است که گفته «ان الحسین قُتل بسیف جدّه! لم یقتله یزید!» و نیز در «البراهین الجلیة»  نقل از «رساله ی اخلاقیّه» محی الدین که آن را در سنه ی 519 ق نوشته می کند که محی الدین گوید: «خوردن شراب در خلوت به قدری که مست نشود، عیب ندارد!»
ای مردمان با عقل و شعور عبرت بگیرید از این اهل خدعه و کبر و غرور که چگونه با دین خدای تعالی بازی می کنند و مردم عوام را افسار کرده، این خرافات و این اراجیف را به نام کرامت بر مردم تحمیل می کنند و ساده لوحان از آنها می پذیرند. اف باد بر امتی که مثل محی الدین دیوانه را شیخ و مرشد خود قرار بدهند و خرقه و تاج از او بگیرند و عکس خیالی این دیوانه ی ممیت الدین را زینت کتاب خود قرار دهند و غافل از این که کاملاً اشتباه کردند.
و از شواهد ضلال و جنون او حکایتی است که اسماعیل حقی در کتاب تفسیر خود در تفسیر سوره ی والضحی در ذیل آیه ی (وَلَسَوْفَ یُعْطِیكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى)  می نویسد که محی الدین عربی گفت: من در شهر قرطبه عالم مکاشفه به من نصیب شد. خدای متعال جمیع بزرگان انبیا را به من ارائه داد از آدم ابوالبشر تا خاتم رسولان. من در فکر فرو رفتم که این جمعیت پیغمبران در اینجا از برای چیست؟! در آن میانه هود پیغمبر مرا مخاطب داشت و فرمود: این جمعیت از برای شفاعت حسین بن منصور حلاج است برای این که حلاج در حیات خود یک جسارت و بی ادبی به رسول خدا کرده است؛ گفته است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) همتش نازلتر از منصبش می باشد چون که خدا فرموده (وَلَسَوْفَ یُعْطِیكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى)  و برای رسول خدا سزاوار بود که راضی نشود مگر این که خدا شفاعت او را در حق هر کافر و مؤمنی قبول کند لکن این را نگفت، فقط راضی شد که شفاعت او را در حق صاحب کبیره قبول کند. چون این قول از او بروز کرد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در عالم رؤیا وی را گفت:  ای منصور! تو بر من عتاب کرده ای در موضوع شفاعت؟! منصور گفت: چنین است یا رسول الله. آن حضرت فرمود: مگر تو نشنیده ای که من از خدای خود نقل کرده ام که خداوند متعال به من فرمود: هنگامی که من بنده ای را دوست داشته باشم من گوش و چشم و زبان و دست او هستم یعنی جز حرف مرا نشنود و نگوید و نبیند. منصور گفت این را شنیده ام یا رسول الله. آن حضرت فرمود: پس من که حبیب الله هستم، خدا زبان من است که به آن نطق کرده ام. او شفاعت کننده است و از ناحیه ی او شفاعت کرده می شود. من در مقابل کرم و جود او حکم عدم دارم. در این صورت چگونه عتاب به من متوجه است؟! منصور گفت: یا رسول الله من توبه کردم از این کلامی که گفتم. اکنون کفاره ی این گناه من چیست؟ آن حضرت فرمود: کفاره ی گناه تو این است که خود را قربانی خدا قرار دهی. منصور عرض کرد: چگونه خود را قربانی خدا قرار دهم؟ فرمود: به شمشیر شریعت خود را به قتل برسانی! این است که برای حلاج واقع شد آنچه واقع شد. سپس حضرت هود (علیه السلام) فرمود: از روزی که حلاج از دنیا رفته تا به امروز از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) محجوب بوده و فعلاً این جمعیت برای شفاعت او در اینجا اجتماع کردند و از آن مدت تا به حال زیاده از سیصد سال است یعنی از مدت قتل منصور تا این جمعیت!
اقول: حقیر از محی الدین تعجب ندارم. او مرد دیوانه ای است. تعجب من از اسماعیل حقی است که یکی از اعلام و متبحّرین سنیّه است، چگونه چنین خرافتی را در تفسیر خود وارد کرده و اعجب از آن کسانی که خود را ابناء شیعه بلکه از فضلا و دانشمندان حساب می کنند، چگونه دلباخته ی این ضالّ مضلّ دیوانه یعنی ممیت الدین می باشند و او را اوحد الموحدین تعبیر می کنند.
و ایضاً از شواهد ضلال و جنون ممیت الدین این است که در «فصوص الحکم» در فصّ هارونی و فصّ نوحی تصریح دارد که همه ی اشخاص از فرعون و شدّاد و سایر جبابره و ظلمه، همه عبادت کننده ی خدا هستند! و همه معبودند علی الحقیقة و همه مظاهر و مجالی و عین حقند!
وسیدنا الاجل علامه خویی (رحمه الله) در «شرح نهج البلاغه»  بعد از این که کلام او و قیصری را نقل می فرماید، شدیداً به ایشان اعتراض دارد به این الفاظ «هذا محصّل کلام هذین الرجسَین النجسَین النحسَین و کم لهما فی کتاب المذکور من هذا النمط و الاسلوب - الی ان قال - و لعمری انّهما و من حذا حذوهما حزب الشیطان و اولیاء عبدة الطاغوت و الأوثان و لم یکن غرضهما الا تکذیب الانبیاء و الرسل و ما جاءوا به من البیّنات و البرهان و هدم اساس الاسلام و الایمان و ابطال جمیع الشرایع و الادیان و ترویج عبادة الاصنام و جعل کلمة الکفر العلیا و خفض کلمة الرحمن و اقسم بالله الکریم و انه لقسم لو تعلمون عظیم انهم المصداق الحقیقی لقول امیرالمؤمنین (علیه السلام)  اتخذوا الشیطان لأمرهم ملاکاً و اتخذهم له اشراکاً فباض و فرخ فی صدورهم و دبّ و درج فی حجورهم فنظر باعینهم و نطق بالسنتهم فرکب بهم الزلل و زیّن لهم الخطل» الخ
بالاخره علامه ی مذکور محی الدین و اتباع او را حقیقتاً بت پرست معرفی کرده است و کمال تعجب را نموده از کسانی که او را موحّد و عارف معرفی کرده اند و چنان پندارند كه او حظّی از ایمان دارد و حال آن که مخرّب دین و ایمان و تابع شیطان است.
و ایضاً از شواهد ضلال او در «فصوص الحکم» در فصّ ابراهیمی گفته: «انما سمّی الخلیل (علیه السلام) خلیلاً لتخلّله و حصره جمیع ما اتّصفت به الذات!» الی آخر مزخرفاته. که کلمات او اشبه شیءٍٍ به کلمات علی محمد باب است؛ که محصّل مقصودش این است که خلق، حجاب از برای خالق است و خالق، حجاب از برای خلق است و هر یک از این دو عین دیگری است و کلام امیرالمؤمنین (علیه السلام) را باطل کرده است و دعاوی آنها را که می فرماید: «لاتحجبه السواتر» الخ و معاذ الله که نسبت ابراهیم (علیه السلام) از برای تخلّل در وجود حق است و تخلّل حق در وجود او. بلکه به جهت کمال آن حضرت در مقام خلّت یعنی محبت و راستی و الخلّ و الخلیل: الصدیق المختص، فلاجل مزید اختصاصه و کرامته لدیه سمّی خلیلاً.

محی الدین گفته: خدا غذای خلق است و بالعکس!
چون وضع این کتاب برای ارشاد عوام است داخل در مطالب علمیّه که از اذهان عوام دور باشد نمی توانیم بشویم و عین عبارات این ممیت الدین را بنگاریم. اجمالاً این عبارت با رکاکت را که در فصّ ابراهیمی گفته، غرضی نداشته مگر اثبات وحدت موجود؛ که علامه خویی می فرماید: این اطلاق «بأن الله غذاء للخلق و الخلق غذاء الله» تا کنون نه در آیه، نه در روایت، نه در کلام حکیم، نه متکلم، نه محدث، نه فقیه، نه عاقل، نه سفیه، دیده و شنیده نشده است مگر از این دیوانه - ابن العربی - پس شروع به بیان بطلان و فساد او می نماید.

محی الدین می گوید: خدا به صورت عیسی ظاهر شد!
در فصّ عیسوی عباراتی گفته است این ممیت الدین که ثابت می شود از آن عبارات به این که محی الدین اعظم خطأً واشدّ کفراً از نصاراست؛ چون نصارا کافر شدند و مورد لعن و طرد واقع گردیدند به جهت این که گفته اند: خدا در عیسی حلول کرده است و ممیت الدین می گوید: خدا در جمیع اعیان و اکوان حتی سگ و خنزیر حلول کرده است. نعوذ بالله من هذا الاعتقاد الفاسد و لعن الله المعتقدین به و عذّبهم عذاباً الیماً لایعذّبه احداً من العالمین.
در این فصّ عیسوی گوید: نصارا کافر شدند چون خدا را منحصر در عیسـی دانسته اند «و ان العالم کلّه، غیباً و شهوداً صورة الله لا عیسی فقط» آیا این کفر صریح نیست؟!
و نیز ابن العربی در فصّ هـودی، خدا را محدود می نماید و کفـری بر کفـر خود می افزاید و بحمدالله سید مشارالیه بافته های او را به درک اسفل می رساند و خداوند متعال منزّه از تحدید است چون مباین با مخلوقات می باشد؛ لأنّ الله خلواً من خلقه و خلقه خلواً منه. تعالی من اجل کون الخلق محدوداً و الحق منزّه عن الحدّ.
و در فصّ یوسفی، ابن العربی کفری بر کفر خود اضافه کرده و گفته: «و کلّ ما تدرکه فهو وجود الحق فی اعیان الممکنات» الخ و این عبارت به تمام صراحت ظاهر است که هر چیزی که مدرکات عقلیّه و قوای حسیّه درک بکند، آن عین خداست!
و نیز در فصّ عیسوی، افتقار و احتیاج را از برای خدا ثابت کرده و کلام امیرالمؤمنین (علیه السلام) را که می فرماید: «ان الله غنی لا باستفادة» نادیده و ناشنیده گرفته اند. (فَإِنَّ الله غَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ)  به گوش آنها نرسیده و خداوند متعال به جهت اتصافش به وجوب، غنی بالذات است.
بالجمله محقق مذکور از کتاب «بشارات الشیعة» مرحوم فیض عبارتی نقل می فرماید  که حاصلش این است که محی الدین با این که بزرگ مشایخ صوفی هاست و امام و مقتدای این جماعت است می گوید: من از خدای مسئلت نکردم که امام زمان را به من بشناساند! اگر سؤال می کردم به من می شناسانید. از این سرخیل قافله ی اهل ضلال باید عبرت گرفت که خود را بی نیاز از معرفت امام می داند و حدیث مجمعٌ علی صحّته «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّة»  را ناشنیده گرفته چگونه او را خدا مخذول کرده و به نفس خود واگذار کرده که شیطان چنان بر او غالب شده که او را حیران و سرگردان کرده، با آن علم و دانش و دقت نظر در علوم شرایع، اصلاً استقامت ندارد و چندان متهافتات و متناقضات در کتب و تصانیف او دیده می شود که از حوصله ی حساب بیرون است و چندان بیانات مخالف شرع و عقل دارد به نحوی که مایه ی خنده ی اطفال و استهزاء نسوان است. بالاخص کتاب «فتوحات» و «فصوص الحکم» وی با آن ادعاهای طویل و عریضی که دارد، چندان ترّهات و خرافات و خبط و خلط و جمع بین اضداد در تصانیف خود آورده که انسان را به وحشت دچار می کند که این ممیت الدین تا چند به ساحت قدس الوهیت جسارت و اسائه ی ادب می نماید و همه ی اینها شواهدی است که محی الدین در اثر ریاضات، مخبل و دیوانه شده است. هر چه بر سر قلمش می آمده است می نوشته است من دون این که رجوع بنماید و نظر در صحت و سقم مطلب بکند.

قول محی الدین بـ«أنّ قوم عادٍ من المقرّبین»!
در فصّ هودی فی الآیات الواردة فی قوم عاد قال: «الریح، اشارة الی ما فیها من الراحة فانّ بهذا الریح اراحهم من هذه الهیاکل المظلمة و المسالک الوعرة» الخ. ضلالت و گمراهی چندان بر ممیت الدین غلبه پیدا کرده که این پهن چشمِ دریده دهنِ سخت پیشانی می گوید: بادی که قوم هود را هلاک کرد، رحمتی بود و آنها را از علایق جسمانی به راحت  انداخت و آنها را به سوی کمال قرب به خدا سوق داد و از مقرّبین و منعمین قرار داد!
ای ارباب انصاف و مروت! شما را به خدا قسم می دهم آیا صاحب شعوری راضی می شود که بگوید مراد خداوند متعال از آیات، همین مزخرفات بوده که ممیت الدین تقریر و تفسیر کرده؟! آیا کسی نبود که بگوید به این جاهل سفیه که تو مخالف اجماع مسلمین بلكه مخالف اتفاق جمیع ملیین و مخالفت آیات صریحه در عذاب کفّار و مشرکین کردی که سهل است؛ آیا حیا نکردی از خداوند متعال که آیات کتاب او را بازیچه و مورد استهزاء قرار دادی؟! فما اقلّ حیائک فی هتک ناموس الاسلام و اعظم جرئتک فی هدم اساس ملة سید الانام أ فیبقی بعد البناء علی امثال هذه المزخرفات اعتماد بالکتاب عند الضرورة و الاحتیاج أو یمکن به الاستدلال فی الاصول و الفروع فی مقام الاحتیاج و لعمری انه ماحی الدین بل مبطل اساس جمیع شرایع النبیین. چه حیا و آزرم است از کسی که در «فصوص الحکم» خود در فصّ شیثی، خود را خاتم الاولیاء معرفی کند. مدعی است که من اخذ احکام از خدا بلاواسطه می نمایم!
و کفری بالاتر از این کدام است که ابوالفتح محمد بن مظفرالدین که معروف به شیخ مکی است در کتاب مسمی بـ «المجانب الغربی فی حل مشکلات ابن العربی» در خاتمه ی آن بنا بر نقل علامه خویی (رحمه الله) در شرح نهج البلاغه، جلد ششم که می گوید: محی الدین عقیده اش این بود که خدای تعالی در نظر من مجسّم می شود مثل این که جبرئیل برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مجسّم می شد! و هرگاه مجسّم می شد من قدرت نداشتم که به سوی او نظر  اندازم و با من تکلم می کرد و من کلام او را می شنیدم و می فهمیدم و مشاهده ی من خدا را مانع می شد که تا چند روز غذا نمی خوردم و هرگاه مائده حاضر می شد خدا را در جانب خود می دیدم! فتحصّل من جمیع ما ذکرناه ان الرجل مجنونٌ معتوه محجوب عن حضرة رب العباد، مستحق اللعن و الطرد و الابعاد، من اضلّه الله فما له من هاد.
(منبع: کشف الاشتباه در کجروی اصحاب خانقاه/شیخ ذبیح الله محلاتی/ص 121 تا 137)



نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و هشتم فروردینماه سال 1390 توسط دفتر مرکزی منهاج فردوسیان (قم مقدسه) | نظرات ()

حدود نیم قرن پیش، کتابی کامل و جامع در رد صوفیه، راهی بازار شد. این كتاب كه اثر مرحوم علامه حاج شیخ ذبیح الله محلاتی (رحمه الله تعالی) بود،‌ به بررسی و نقد احوال و اقوال صوفیه از ابتدا تا زمان مؤلف می پرداخت.
از آنجا كه مطالعه ی این کتاب، موجب برائت از صوفیه می شد، تصمیم به تصحیح و انتشار مجدد آن گرفته شد.

اکنون - بفضل الله - این کتاب در قالبی زیبا به جامعه ی منهاجی عرضه می شود.

مطالعه ی این اثر را به تمام منهاجیون و منهاجیات توصیه می كنم.

برای خرید به فروشگاه منهاج فردوسیان مراجعه کنید.



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه هفدهم فروردینماه سال 1390 توسط دفتر مرکزی منهاج فردوسیان (قم مقدسه) | نظرات ()